عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

32

شرف النبي ص ( فارسي )

بود بر روى افتاده بود ، ( 1 ) و مناديئى آواز داد كه آمنه محمد را صلى الله عليه بزاد ، و اينك تشت از فردوس آورده‌اند تا او را در آن بشويند . عبد المطلب گفت : چون خانهء كعبه را بر آن حال يافتم ، و بتان را نگوسار ديدم بى خويش شدم تا بدان غايت كه ندانستم كه چه مىگويم و دست بر چشم مىمالم و مىگويم كه مگر خفته‌ام . پس گفتم كلا و حاشا ، من بيدارم . پس به بطحاى مكه رفتم ، و از باب بنى شيبه بيرون رفتم ، صفا را ديدم كه بلند شده بود ، و مروه مىجنبيد . و مناديئى آواز مىداد از هر جانبى كه : اى سيد قريش ، ترا چه بوده است كه همچون ترسناكى شده‌اى ، كه ترا طلب مىكند ؟ عبد المطلب گفت . من جواب نمىيارستم داد . و قصد مىكردم كه به منزل آمنه روم تا محمد را ببينم . چون به حجرهء آمنه رسيدم ، همه مرغان زمين را ديدم كه بر سر حجره جمع شده بودند و كوههاى مكه بلندتر شده ، و ابرى سپيد را ديدم برابر حجره . چون آن بديدم ديگر باره غافل شدم از دنيا و با خود گفتم كه : من خفته‌ام پس گفتم نه كه من بيدارم b 2 I و دست بر چشم مىمالم و فرا در حجره نمىتوانم شد از بوى مشك و درفشيدن نور . ( 2 ) پس بر خويشتن جهدى بسيار بكردم ، و نزديك در حجرهء آمنه رفتم ، و آمنه را يافتم در حجره بر خود بسته . و هيچ و هيچ اثر نفاس و ولادت پيدا نه . در سراى بزدم . آمنه به آوازى نرم جواب داد . من استعجال نمودم تا در بگشايد . و گفتم زودتر در بگشاى كه بيم آن است كه زهره‌ام بچكد . آمنه در بگشود ، نخست چيزى كه نظر من بر آن آمد از روى او آن موضع بود كه نور محمد عليه السلام آنجا بودى و از آنجا مفارقت كرده بود ، و من اثر نور نديدم ، قصد كردم كه جامه بر خود بدرم . و فرياد برآوردم و گفتم : اى آمنه ، من خفته‌ام يا بيدار ؟ آمنه گفت : تو بيدارى ، ترا چه بوده است كه چنين ترسناكى ؟ كسى در طلب تو است ؟ عبد المطلب گفت : نه ، و لكن امشب همه شب در ترس و خوف بوده‌ام . مرا چه بوده است كه آن نور كه هر وقت ديده‌ام اكنون نمىبينم در ميان دو چشم تو . آمنه